نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در دوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت 0:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاش
کاش می شد هیچ کس تنها نبود
کاش می شد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا می رسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ساعت 11:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

خدا را دوست دارم!!!
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم ...
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 11:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شیطان جنس کهنه می فروشد!!!
شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینههایی که آدم را مهم جلوه میداد، عینکهایی که دیگران را بیاهمیت نشان میداد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب میکرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده که آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوتهایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید.
یکی از مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آنها توجه نمیکرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: فرسودگیشان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کردهام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم میفهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان شک است و آن یکی عقدة حقارت. تمام وسوسههای دیگر فقط حرف میزنند، این دو وسوسه عمل می کنند.
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ساعت 1:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
حکايت!
دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟
گفت: پنج چيز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.
دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق احتياج نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 ساعت 0:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
امان از حرف مردم!!!
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر
انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:
چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر
از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر
من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت:
شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت:
خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم:
چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم.
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در پنجشنبه سی ام دی 1389 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در یکشنبه پنجم دی 1389 ساعت 1:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ساعت 9:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در پنجشنبه چهارم آذر 1389 ساعت 10:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عزت نفس
اگــر ثـروتمـنــد نـيستــی مهم نيست، بسيــاری از مـردم ثـروتمــند نيستـنــد
اگر سالم نيستی، هستند افرادی که با معلوليت و بيماری زندگی می کنند
اگـــر زيـــبـــا نيســـتـی بـــرخـــورد درســــت بـــــا زشــتـــــی هم وجــــود دارد
اگـــر جـــوان نيســـتـــی، همـــه بــــا چـــهـــره پـــيـــری مـــواجــــه مـــی شـوند
اگــر تحـصـــيــــلات عـــالی نــداری با کمی ســواد هم می تــوان زندگــی کـــرد
اگــــر مـقــام نــداری، مــشــاغــل مهم مـتـعـلـق بـه مـعـدودی انسـان هـاست
امـــــا، اگــــر عــــزت نـــفــــس نـــــداری، پــــس بـــدان کــــه هــيـچ نـــداری
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در شنبه بیست و دوم آبان 1389 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
گرانی
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است؟
! چه شرافت ارزان
! تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است
!!!!!!!!!! قیمت هر انسان
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 ساعت 0:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیـدن تـو سیر شود بعد برو ای کبـوتـر به کجـا قدر دگر صـبر بکن آسمـان پـای پـرت پیـر شـود بـعد برو تـو اگـر گریـه کنی قلب خدا می شکند صبر کن گریه بـه زنجیر شود بعد برو یک نفـر حسرت لبخند تـو را مـی بارد خنده کن عشق نمک گیر شود بعد بـرو خـواب دیدی شبی از راه سـوارت آمـد بـاش تا خـواب تـو تعبیـر شـود بعد بـرو
نوشته شده توسط عادل خانی نوذری در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 10:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اگر تو به مشکل امروزت و غم دیروز,اضطراب فردا را اضافه نکنی مشکلت هر چه باشد حل خواهد شد.(حضرت علی ع)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نیمه گمشده من کیست؟
راز دلکم
خاطرات
♥ღ♥negin lovely♥ღ
دخترک خل و دیوونه
عاشقانه و غمگین
کافه پیانو
انتظار
عشق تلخ
دل نوشته های من برای تو
آه دلم
حرف های عاشقانه
سما دختر اردیبهشت
عاشقی در تاریکی
دختر دریا
خاطرات من و موجوجو
ERRRRRRRRRROR
من و تنهایی هام
ELiiii
عاشقانه
عاشقی که حاضره
سونات سکوت
علیرضا
غزل
عاشقهای فردا
نوشته های خواندنی
وقت تنهایی
دریا
مهرانه
قصه ی دلها
تنهایی
ثانیه شمار بی کسی
مهندسی کامپیوتر هشترود
مهندسی فناوری اطلاعات پیام نور بابل
یه فنجون قهوه تلخ
آسمون دلتنگی من
مسافر عشق
آغازی دوباره
مهندسی فناوری اطلاعات
پیامک 88
هالیوود ساری
امیرحسین
نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته اوّل اسفند 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
طراح قالب
POWERED BY